رفته ام به اینجا: www.shahidayeshahr.blogfa.com
;این خانه یک ساله شد و من درست در یکسالگی اش مجبور به اسباب کشی شده ام به خانه ای دیگر! (امان از تیغ اخته سانسور!)
اما حالا که هوای کوچ به سرم زده، دلم میخواهد آخرین حرف این خانه تو باشی!
می دانم که میخوانی مرا... بی آنکه نشانه ای از خود بگذاری...
به آشیانه یاران شبانه می آیی
تو ای چراغ چرا غائبانه می آیی؟!
آیدای ناتمام...
شروع شور انگیزی داشت شادیمان
در آن صبح آغازین
که چشم گشودیم بر عشق
تا یکی شود اندوه دو جهان!
و چشم بستیم بر خویش
تا آواز یک حقیقت باشیم!
من شاعر چشمهای سبز جنگلی ات باشم
و تو: آیدای مهرداد!
اما دریغ...
پنجه ی شاهین تقدیر
پر زورتر از دستهای کوچک ما بود!
تا من
از بلندای غزل به مرثیه بپیوندم
و شاعری باشم
سرخ از هیجان یاد تو
تا کاغذ از قلمش آتش بگیرد و شعرش ناقص بماند!
آیدای ناتمام من...
من هیچوقت شاملو نخواهم شد!
;
"در برابر تندر می ایستند، خانه روشن می کنند و می میرند!"
شبانگاه است...
شبی دیگر از این شبهای ظلمانی و غم اندود
در این شهر پر از وحشت
که هر کس مرگ را چون سایه ای هر لحظه و هر جا
نشسته در کمین خویش می بیند،
تو دیگر هیچ میراثی
از انسانهای پر درد اهورایی
نمی یابی!
همه فریاد ها، "ناله"
تمام قلبها، "پاره"
همه در انتظار و حسرت فریاد یک "کاوه"
که یکبار دگر با دستهای خسته و رنجور
درفش دادخواهی وستم سوزی برافرازد!
نمی دانم...
نمی دانم که امشب بر سر یاران در بندم چه می آید...
نمی دانم که "ضحاک" امشب از خورد کدامین مغز آسوده ست!
ولیکن نیک میدانم
که دستان خدا نشناس اهریمن
به خون تک تک عشاق ایرانشهر آلوده ست!
"به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟"
من و تو باید این سر را به پای نام "میهن"، نام "آزادی" بیاندازیم!
چه باک از دیو خون ما به خاک پاک "ایران ویج" افشاند!
نمی دانم کسی، جایی سروده ست این:
"در این بیغوله رد پایی از یاران نمی ماند!"
تبریز - ۲۲ تیر ماه ۱۳۷۸
;
به نام یزدان پاک
هم میهنان:
در روزگاری که، از هرسو، هویت، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رئيس سازمان میراث فرهنگی - که وظیفه ی حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی، باستانی و ملی را دارد - نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد. و به تبع آن، تنگه بلاغی، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت و علاوه بر آن به، آرامگاه کوروش، نماد حقوق بشر، دشت پاسارگارد، راه شاهی، محوطه پارسه، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید.
از همین رو، ما، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم. زیرا که معتقدیم، فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است.
امضا کنندگان:
کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگارد (مهرداد رحیمی٬ کوروش جنتی٬ امیرحسین ایرجی٬ حنیف یزدانی، احمدرضا حائری، میرا قربانی، عطیه وحیدمنش)
کانون دانشجویان مسلمان
دفتر تحکیم وحدت
آدرس: خیابان آزادی - نبش یادگار امام
;
تو می گویی بهار آمده... فصل نو شدن است، فصل شکفتن...
روزگار کامجویی و عیش و طرب...
از عمو نوروز می گویی که وقتی می آید اختتام زمستان و سوز و سرما را اعلام می کند! گل سرخ خورشید برمی آید و خانه شب را ویران می کند!
.
.
.
و من با خود فکر می کنم در سرزمینی که کارگری از شرم نداری در برابر نگاه پرتمنای دخترک معصومش سر به زیر می اندازد...
در سرزمینی که عیدی معلمش را با چوب و چماق می دهند... زنان و دخترکانش را به جرم برابری خواهی زندان می کنند... دانشجوی یک لا قبایش را که در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد، یک شبه ستاره دار می کنند و محروم از تحصیل...
هیچ شوقی را برنمی انگیزد این بهار!
القصه روزگاری است که برج و بارو استوارتر شده است، زندانبان بیدار و سرما هنوز استخوان می ترکاند!
می دانی برادر؟! دست و دلم کرخت شده از فرط درد... همین است که از بهار هم که می نویسم مرثیه می شود!
دیگر دارد باورم می شود که در این دیار با یک گل که نه با هزار گل هم بهار نمی شود!
شعر شاملو را می خوانم:
بر آن فانوس که اش دستی نیافروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آیینه زنگار بسته
بر آن گهواره که اش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر درنکوبید
بر آن در که اش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس اش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
;
کانون دانشجویان مسلمان دانشکده حقوق واحد تهران مرکز با همکاری انجمن دموکراسی خواه دانشگاه تهران، برای بزرگداشت یاد رهبر نهضت ملی ایران و قهرمان مبارزه با استعمار و استبداد، "دکتر محمد مصدق" از تمام دانشجویان آزادی خواه و میهن پرست دعوت مینماید تا باحضور بر سر مزار ایشان بر ادامه راه آن عزیز جاوید یاد، تأکید نمایند.
زمان و محل حرکت به سوی احمد آباد: ساعت ۸ صبح
دوشنبه ۱۴ اسفند
مقابل سر در دانشگاه تهران
;
بلند شو.......... آن پیراهن را بالا بگیر احمد جان!
این زخم که کهنه نمی شود برادر!
مگر یادت رفته که جلاد چطور عمله هایش را فرستاد سروقتمان؟... تا چشمها را از حدقه در بیاورند.......... تا بزنند و بکشند و بدرانند!
مگر یادت رفته ضجه های آن مادر داغ دیده را؟ بیچاره عکس "عزتش" را زده بود زیر بغلش و آمده بود به خونخواهی پسر!
دریغ که نمیدانست اینجا میان مظلمه مظلوم بر دار است!
بلند شو رفیق!
مگر نمی شنوی صدای قهقهه "سردار" حرامیان را؟
همان "سرداری" که در بیداد گاه جلوی چشمان اشکبار مادر عزت فاتحانه می خندید، اینبار بالای نعش اکبر ایستاده!
بالا بگیر آن پیراهن را! بگذار نماد مظلومیتمان همیشه در اهتزاز بماند!
بوی خون تازه می آید...
این شعر را برای گنجی نوشته بودم....... شرح حال ماست.... امروز برای تو میخوانمش......
ققنوس وار
در جنگهای تن به تن آغازمیشویم این رسم ماست در کفن آغاز میشویم
از ابتدای خون گلو ازشروع عشق از انتهای خویشتن آغاز میشویم
آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم همپای صبح دفعتن آغاز میشویم
بازی ادامه دارد نوبت به نام ماست ما تازه بعد باختن آغاز میشویم!
ققنوس وار آتشمان می زنند و باز از لابلای سوختن آغاز میشویم
آری به رغم سایه سنگین اختناق یکروز از همین وطن آغاز میشویم
این شعرها طلیعه شورند صبرکن! وقتی تمام شد سخن آغاز میشویم
سمیه بینات مقارن ساعت ۸ شب چهارشنبه در گرگان بازداشت شد!
احمد عزیز
گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است، گرچه پنجره ها رو به تهی باز میشوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده را بر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست، گرچه شکوه دلاوری مرده و بغض حنجره هایمان را میهمانند و سودای هیچ شرری در شریانهای خشکیده بودنمان نیست، گرچه از آسمان هر شب قصه ابابیل میبارد و شور طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه باران را صلای هیچ فریادی نیست، که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته... اما بهار می آید... پشت تاریکترین دریچه شهر، خورشید ترا میخواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید. که شب اگر تمام دریچه ها ی زیستن را مسدود کرده، انتظار نور در ید بیضای تو طلوع را نوید می دهد.
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است. تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزگ از اشاره مان هستی.
باز میگردی میدانیم، که با هم به هلهله بنشینیم آزادی رادر کوچه های شهر، که دیگر هیچ مدرسه ای تن به زندان نمیدهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود.
می آیی و همراه تو هی هی و هیهایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغضهای فرو خورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ قتال صفت رو به پایانی است. برای تو تا رهایی میرویم. چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است.
میدانیم می آیی...
برقرار باش که قرارمان از پایداری توست!
;
از دوستان عزیز که به دلیل پاره ای مشکلات پیش امده موفق به ثبت نظرتشان نشدند پوزش میخواهم!
;سرنوشت ان وبازخوانی کار نامه انقلابیون سابق در وبلاگ دوستی به چند عکس
متقاوت از روزهای انقلاب برخوردم که یکیشان میخکوبم کرد!
فاحشه ای که توسط انقلابیون سوزانده شده بود ......
ومردمی که کنار جنازه اش هلهله ای برپا کرده بودند!
یاد ان حکایت معروف افتادم....
حکایت زن بدکاره ای که برای مجازات پیش حضرت عیسی اوردند واوبود که گفت:
هرکه دامن به گناهی نیالوده اولین سنگ را بزند!
وهیچکس جرات این کار را نداشت!

نمیدانم.....کسانی که ان روزجنازه جزغاله شده رادر شهر گرداندند امروز که بر
سر هر کوی و خیابان به این فماش ادمها بر میخورند چه حسی پیدا میکنند؟
و اینکه حیفم امد این اخری را ننویسم:
زنان فاحشه
دخترا ن معصوم وسرگردان جهانند!
رسوایی ما را به دوش میکشند این صبوران!
;
وبرای تو نازنین که همه روزت جمعه است وخاکستری!

از بامداد تا شبگیر
مینشینم ودر تاریکخانه خیالم
مفهوم ((حیات)) را میگریم!
وفکر میکنم هزار سال خواب بوده ام .........خواب!
انقدر که چشمانم از یادم رفته اند!
از بامداد تا شبگیر
کلاغان دیرزاد شهر
بر شاخه های بی برگ وبارم مینشینند
تا خاطرات زخمهای قدیمی را در گوشم واگویه کنند!
من ان درخت قدیمی ام!
انقدر قدیمی که فراموش کرده ام
روزی سیب زاییده ام یا گلابی!
دلسرد بغضهای فروخورده ام مباش!
دلسرد لبخندهای نارنجی!
پاییز که دیگر پیر شدن ندارد!

بنام كردگار بخشايشگر مهربد
بار ديگر 16اذرماه از راه ميرسد تا خاطره هميشه جاويد سه اذر اهورايي زنده شود. سه انسان... سه شهيد...كه براي دفاع از حريم حرمت دانشگاه وافروختن شعله مبارزه با استبداد و استعمار در برابر گلوله هاي اتشين سينه سپر كردند و جان عزيزشان را فداي ارمانهاي ملت كردند تا امروزبه قداست اين سه قطره خون روزدانشجونام بگيرد.اينك پنجاه وچند سال از ان روز ميگذرد وما هنوز يادمان نرفته است كه دانشجو يعني وجدان بيدار جامعه... يعني هيچ مصلحتي بالاتراز حقيقت وفرياد آن نيست...آنهم در گوش سنگين كساني كه ترجيح ميدهند تمام آنچه كه در بيداري ديدهاند درعالم خواب به آب بسپارند.
يادمان نرفته است كه استبداد اين زخم فساد اور كهنه دير زماني است كه(( تن)) هارا به بند ميكشدو مهر تعليق بر پيشاني ((انديشه))ميزند، مبادا كه صدايي ناموافق از حلقوم كسي بر ايدوخواب را در چشمانشان اشفته سازد.
امروز عيد خون ماست و ما ميراث دار اناني هستيم كه اواز ازادي بر لبهايشان اماسيد،
تا شايد ما تصويرش كنيم! ميراث دار انانيكه در راه احقاق حقوق ملت وپافشاري بر سرارمانهاي مقدس ((ازادي))و((برابري))سالهاي سال رنج كشيدند،حبس شدند،فرياد كردند،اما هنوز....
اما حكايت امروز ما حكايت غم انگيزي است....
انانكه به رغم دلمردگي اطرافيان و ترسو وهم حاكم بر فضاي جامعه و دانشگاهبه رسالت ((دانشجو))بودنشان مومنند وتمام جرمشان ((نيلوفرانه))سربراوردن است به اراده ارباب قدرت يك شبه ستاره دار ميشوندو محروم از تحصيل....گو اينكه در هفت اسمان يك ستاره هم ندارند!
امروز مردن دانشجو ديگر چيز عجيبي نيست !
يكروز در كنج زندان...روز ديگر بر سر كلاس...ويااززخم دشنه اي كه با دست ((برادر ))متعهدي بر سينه اش فرود مي ايد،جان ميدهندو ميميرند!
ميداني؟...از بس كه ترادي هر روز عريانتر وگزنده تر از ديروز برايمان اتفاق مي ايد،دست ودلمان كرخت شده از فرط درد!اما تو بگو رفيق ...چه ميشود كرد؟ ...چه بايد كرد؟
ميتوان شانه ها بالا انداخت ومنتظر ديگران شد...
ميتوان در پيله ماندتا روزي كه مطمئن شوي فرصت پروازي است...
ميتوان زشتي ها را ديد و چشم بر هم نهاد..
ميتوان ظلم را ديدو دم بر نياورد!زبان در كام كشيد تا طوفان بي امان بگذرد...
اما خوب گوش كن!صدايي از اعماق تاريخ به گوش ميرسد:
((هنگامي كه در سكوتي نفرت انگيز،جز صداي زنجير بردگان،صدايي به گوش نميرسد،مرگ ان ملت فرا ميرسد!))
مبادا كه ادمانهايمان در هياهوي قهقهه هاي سرخوشانه فراموشمان شود!
خسته ام . . . ۲۰ روزی میشود که آمده ام تبریز . . . هجرت کرده ام یا فرار نمی دانم . . .
عشقم مرده است . . . قرص می خورم با شعر ، شاید تسکینی باشد یا مرهمی . . . اما . . .
خستگی باستانی من انگار تمامی ندارد . . .
به یاد می آورم سالهای کودکیم را . . . نوجوانی بودم که عطش خواندنش همه اهل خانه را عاصی می کرد. . . باید می خواندم . . . برای فهم چگونه زیستن . . . و آموختم آنچه را باید:
از مصدق :شرف و مفهوم وطن را
از شزیعتی: عصیان و پلیدی مصلحت پرستی را
از حنیف: ایمان و مبارزه
و از گلسرخی : ایستاده مردن را
تا رسیدم به سالهای بغض و فریاد. . .
ما میراث دار آنانی بودیم که آواز آزادی بر لبهایشان آماسید تا شاید ما تصویرش کنیم!
پس مؤمن شدیم به رسالتمان . . . در برابر گزمه های خوف انگیز ، نفس به نفس هم یار دبستانی را خواندیم . . . نترسیدیم از رجزهایشان . . . گر گرفتیم و فریاد زدیم :
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد شب شد گریزون. . .
صدای فریاد توی سرم است، سردم است، سرم می دردد
صدای ترانه خوان محبوبم است که آرام می خواند:
آینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و بادست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده داره بی صدا تو قلبت می میری
چشمهایم را می بندم. . . گریه توی دهانم است. . . پشت پلکهایم
اکبر توی زندان مرده است . . . من ۲۵ ساله شده ام . . . عزت ۲۲ ساله مرده بود . . .
سیگار میکشم . . . سیگاری که انگار تمامی ندارد. . .
;
سه سال پیش در سرمقاله بینش نوشتم:ما به تمام اتفاقات این زندگی که از صبح تا شب برایمان میافتد عادت کرده ایم.به لبخندهای خاتمی..به نفس كشيدن در هواي متعفن ...به ايستادن در صف شير يارانه اي ...به عشقهای رایانه ای..به دیدن برجهای بالای شهر به یخ زدن شبانه کارتن خوابهای پارکشهر.. ما به عادت کردن عادت کرده ایم! واما عادت امروزمان:انتظار خبر مرگ یک زندانی سیاسی دیگر وبعد مرثیه ای در رثای قهرمان تازه درگذشته بسرائیم وزیر لب لعنتی بفرستیم و رد شویم! وفردا دوباره انتظار...! دیروز اکبر محمدی امروز فیض مهدوی فردا ؟
هرشب ستاره ای از اسمان به زمین میکشند و باز
این اسمان شب زده غرق ستاره هاست!
نگران کسانی هستم که به عنوان " زندانی سیاسی" (با هر گرایش ومرامی) محبوسند.
;
سلام بر یاران
سلام؛
این اولین سلام من به شماست و این اولین نوشته وبلاگی من...
اولین بار که که اسم وبلاگ به گوشم خورد، چهار پنج سال پیش بود. فکر کردم چیزی شبیه چت و این حرفهاست آن زمان چیز زیادی از اینترنت و مافیها نمی دانستم و شوقی هم برای وارد شدن در این دنیاي مجازی نداشتم . بس که با تکنولوژی بیگانه ام!
یکی دو سال پیش هم چند تا وبلاگ را دیدم که چیزی بود مثل اکران عمومی دفترچه خاطرات! که مثلاً فلان روز با فلان کس رفتیم فلان جا و کلی صفا کردیم و ...
نفهميدم که این حرفها به چه درد خلق الله می خورد ... حالم به هم خورد از هر چی وبلاگ بود...
تا اینکه چند وقت پیش در محفلی دوستانه ، دوستی با شور و هیجان در باب مواهب وبلاگ و وبلاگ نویسی داد سخن داد و مجابم کرد تا سری بزنم به چند وبلاگ دیگر که به من معرفی کرد. دیدم و واقعاً لذت بردم از نوشته ها و تحلیل های دوستان ندیده و نشناخته ام که الحق و الانصاف از بسیاری از افاضات همین میرزا بنویس های روزنامه های صد تا یه غاز و سیاست بازان روشن فکرنما! قویتر و جالب تر بود. این اتفاق زمینه ای شد تا جدی تر به وبلاگ نویسی فکر کنم .
اما بعد ...
نوشتن اصولاٌ کار جالبی است اما نوشتن برای روزنامه ( روزنامه های این دوره) و نوشتن وبلاگ یک فرق اساسی با هم دارند .
در اولی می شوی آقای ژورنالیست ! مشهور می شوی ! عکس سه در چهار رنگیت را می اندازند اون بالا و تو می مانی و یک ستون و یا یک صفحه. که اینجا دو حالت دارد: یا آنقدر تجربه داری و توجیه شده ای که حین نوشتن خودسانسوری می کنی و یا اگر ناشی باشی و آداب و قواعد نوشتن مصلحانه را بلد نباشی ، زحمت سانسور را خودشان می کشندو لبخند بر لبان برادر مرتضوی می نشانند.
اما در هر دو حال ، اگر خیلی شانس بیاوری تازه می شوی یک « روح »سرگردان که از مشارکت به « شرق » می روی و از شرق سعی می کنی تا خبر گزاری مجمع تشخیص مصلحت نظام !!
اینجا هم که می آیی – فضای مجازی را می گویم - « صمیمانه تر» از سوختن گنجی می نویسی . بهتر از این نمی شود !! این جوری هم چرخ زندگی می چرخد ، هم چرخ اصلاحات ! تازه رسالت روشنفکریت را هم انجام داده ای !
اما در وبلاگ نه مشهور می شوی و نه آقای ژورنالیست. تنها مجالی پیدامیکنی که با دوستان لینک دارت ! بی تکلف بنشینی و بدون سانسور و بی آنکه هول و ولای توقیف و مصالح مصلحانه خفه ات کنند ، بلند بلند فکر کنی . یک جمله بگویی و ده تا بشنوی !
هر وهله با از راه رسیدن رفیق جدیدی سر شوق بیایی و با خواندن نظر ( کامنت! ) آشنایی قند توی دلت آب شود . اینجا فرصتی است برای تمرین دموکراسی مخصوصاً برای آنانکه عادت دارند در برج عاج تئوریکشان بنشینند و از پشت عینک آفتابیشان مردم را ببینند و از صبح تا شب تئوری ببافند . بی آنکه بدانند و برایشان مهم باشد که در سر تو چه می گذرد .
اما حقیر از آن دسته آدم هایی نیستم که با نوشتن صبحشان را شب و شب شان را صبح می کنند و چوب کبریت لای مژه هایشان می گذارند تا خدای نکرده تولید فکرشان ! قضا نشود و عادت نوشتن از سرشان نپرد ! یا آنکه در خواب و بیداری برایشان الهام شود ( با کسب اجازه از حضرت محمود) که آی فلانی ... امروز هم مثل دیروز. برخیز و تشنگان حقیقت از اقصی نقاط ایران و جهان را با کتابت وبلاگی سیراب نما !
نوشتن اتفاق مبارکی است که چند وقتی است حس و حالش دیر به دیر سراغم می آید . دلیلش را نمی دانم ...
شاید نوشتن از اتفاقات این روزها ، حکم شرح نوشتن پای کاریکاتور بدون شرح را داشته باشد!
یا شاید عادت کرده ام به فرو خوردن حرفها و دردها ! شاید هم دیگر حرفی باقی نمانده است ...
اما راستش را بخواهی از بس که تراژدی هر روز عریان تر و گزنده تر ازدیروز برایمان اتفاق می افتد، دست و دلمان کرخت شده از فرط درد !
اما تو بگو رفیق ... چه می شود کرد ؟ به خدا خسته شدیم از بس که مردیم ! هر روز... هر روز...
مردن از تکرار ... مردن از روزمرگی، ... مردن از وحشتی که در جانمان انداختند تا ایمان و اراده مان را بدزند.
پس راهی نمی ماند جز اینکه پله پله از نردبان کلمات بالا بروی و بلند بلند فریاد بزنی:
آهای ... من می نویسم پس هستم !
اگر نبود محبت رفيق نازنينم دكتر سجاد خادم نژاد حضورم در دنياي مجازي ميسر نبود . از زحماتش صميمانه سپاسگزارم.
ياران ناشناخته ام ، چون اختران سوخته
چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد
كه گفتي ديگر زمين
براي هميشه بي ستاره خواهد ماند ( شاملو )
ده نامه
اين شعر را به آناني تقديم كرده ام كه به قول شاملوي بزرگ در برابر تندرايستادند خانه روشن كردند و مردند .... به شهداي قتل هاي زنجيره اي .... به فروهر ها به مختاري به شريف و پوينده و ...
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست نوتر از منظرهها، مقبرههای ده ماست
خانههامان گلی و پنجرههامان بسته فقط این مسجد متروک بنای ده ماست
کدخدای ده ما، هر چه بگوید حق است کدخدای ده ما نیست، خدای ده ماست
كدخدا را چو خدا قبله حاجت كرديم كدخدايي و خدايي كه بلاي ده ماست
ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم این صدا مختص ما نیست، صدای ده ماست
خاک نفرین شدهها، مرکز طاعون زدهها تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست
پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت هرچه بدبختی و درد است، برای ده ماست
آه چوپان جوان خسته نباشی بنواز فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست
ادامه مطلب>>>
از ابتداي خون گلو از شروع عشق از انتهاي خويشتن آغاز مي شويم
آرام در قلمرو شب رخنه مي كنيم همپاي صبح دفعتا آغاز مي شويم
ققنوس وار آتشمان مي زنند و باز از لابلاي سوختن آغاز مي شويم
آري به رغم سايه سنگين اختناق يك روز از همين وطن آغاز مي شويم
اين شعر ها طليعه شورند صبر كن ! وقتي تمام شد سخن آغاز مي شويم
;


