به نام یزدان پاک
هم میهنان:
در روزگاری که، از هرسو، هویت، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رئيس سازمان میراث فرهنگی - که وظیفه ی حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی، باستانی و ملی را دارد - نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد. و به تبع آن، تنگه بلاغی، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت و علاوه بر آن به، آرامگاه کوروش، نماد حقوق بشر، دشت پاسارگارد، راه شاهی، محوطه پارسه، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید.
از همین رو، ما، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم. زیرا که معتقدیم، فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است.
امضا کنندگان:
کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگارد (مهرداد رحیمی٬ کوروش جنتی٬ امیرحسین ایرجی٬ حنیف یزدانی، احمدرضا حائری، میرا قربانی، عطیه وحیدمنش)
کانون دانشجویان مسلمان
دفتر تحکیم وحدت
آدرس: خیابان آزادی - نبش یادگار امام
;
تو می گویی بهار آمده... فصل نو شدن است، فصل شکفتن...
روزگار کامجویی و عیش و طرب...
از عمو نوروز می گویی که وقتی می آید اختتام زمستان و سوز و سرما را اعلام می کند! گل سرخ خورشید برمی آید و خانه شب را ویران می کند!
.
.
.
و من با خود فکر می کنم در سرزمینی که کارگری از شرم نداری در برابر نگاه پرتمنای دخترک معصومش سر به زیر می اندازد...
در سرزمینی که عیدی معلمش را با چوب و چماق می دهند... زنان و دخترکانش را به جرم برابری خواهی زندان می کنند... دانشجوی یک لا قبایش را که در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد، یک شبه ستاره دار می کنند و محروم از تحصیل...
هیچ شوقی را برنمی انگیزد این بهار!
القصه روزگاری است که برج و بارو استوارتر شده است، زندانبان بیدار و سرما هنوز استخوان می ترکاند!
می دانی برادر؟! دست و دلم کرخت شده از فرط درد... همین است که از بهار هم که می نویسم مرثیه می شود!
دیگر دارد باورم می شود که در این دیار با یک گل که نه با هزار گل هم بهار نمی شود!
شعر شاملو را می خوانم:
بر آن فانوس که اش دستی نیافروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آیینه زنگار بسته
بر آن گهواره که اش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر درنکوبید
بر آن در که اش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس اش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
;


