تبليغاتX
ققنوس
نقل مکان سه شنبه نوزدهم تیر 1386 1:16;
 

رفته ام به اینجا: www.shahidayeshahr.blogfa.com

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

حرف آخر این خانه: آیدای ناتمام! شنبه نوزدهم خرداد 1386 19:20;

این خانه یک ساله شد و من درست در یکسالگی اش مجبور به اسباب کشی شده ام به خانه ای دیگر! (امان از تیغ اخته سانسور!)

اما حالا که هوای کوچ به سرم زده، دلم میخواهد آخرین حرف این خانه تو باشی!

می دانم که میخوانی مرا... بی آنکه نشانه ای از خود بگذاری...

به آشیانه یاران شبانه می آیی

تو ای چراغ چرا غائبانه می آیی؟!

 

آیدای ناتمام...

شروع شور انگیزی داشت شادیمان

در آن صبح آغازین

که چشم گشودیم بر عشق

تا یکی شود اندوه دو جهان!

و چشم بستیم بر خویش

تا آواز یک حقیقت باشیم!

من شاعر چشمهای سبز جنگلی ات باشم

و تو: آیدای مهرداد!

اما دریغ...

پنجه ی شاهین تقدیر

پر زورتر از دستهای کوچک ما بود!

تا من

از بلندای غزل به مرثیه بپیوندم

و شاعری باشم

سرخ از هیجان  یاد تو

تا کاغذ از قلمش آتش بگیرد و شعرش ناقص بماند!

آیدای ناتمام من...

من هیچوقت شاملو نخواهم شد!

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

شبانگاه است... سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 4:5;
برای آنان که به قول شاملوی بزرگ:

"در برابر تندر می ایستند، خانه روشن می کنند و می میرند!"

 

شبانگاه است...

شبی دیگر از این شبهای ظلمانی و غم اندود

در این شهر پر از وحشت

که هر کس مرگ را چون سایه ای هر لحظه و هر جا

نشسته در کمین خویش می بیند،

تو دیگر هیچ میراثی

از انسانهای پر درد اهورایی

نمی یابی!

همه فریاد ها، "ناله"

تمام قلبها، "پاره"

همه در انتظار و حسرت فریاد یک "کاوه"

که یکبار دگر با دستهای خسته و رنجور

درفش دادخواهی وستم سوزی برافرازد!

نمی دانم...

نمی دانم که امشب بر سر یاران در بندم چه می آید...

نمی دانم که "ضحاک" امشب از خورد کدامین مغز آسوده ست!

ولیکن نیک میدانم

که دستان خدا نشناس اهریمن

به خون تک تک عشاق ایرانشهر آلوده ست!

"به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟"

من و تو باید این سر را به پای نام "میهن"، نام "آزادی" بیاندازیم!

چه باک از دیو خون ما به خاک پاک "ایران ویج" افشاند!

نمی دانم کسی، جایی سروده ست این:

"در این بیغوله رد پایی از یاران نمی ماند!"

 

تبریز - ۲۲ تیر ماه ۱۳۷۸

  

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 14:18;
 

پیرامون تجمع روز شنبه

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 21:44;

به نام یزدان پاک

هم میهنان:

در روزگاری که، از هرسو، هویت، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رئيس سازمان میراث فرهنگی - که وظیفه ی حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی، باستانی و ملی را دارد - نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد. و به تبع آن، تنگه بلاغی، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت و علاوه بر آن به، آرامگاه کوروش، نماد حقوق بشر، دشت پاسارگارد، راه شاهی، محوطه پارسه، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید.

از همین رو، ما، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم. زیرا که معتقدیم، فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است.

امضا کنندگان:

کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگارد (مهرداد رحیمی٬ کوروش جنتی٬ امیرحسین ایرجی٬ حنیف یزدانی، احمدرضا حائری، میرا قربانی، عطیه وحیدمنش)

کانون دانشجویان مسلمان

دفتر تحکیم وحدت

  

آدرس: خیابان آزادی - نبش یادگار امام

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

بهار منتظر بی مصرف افتاد! دوشنبه ششم فروردین 1386 15:28;

تو می گویی بهار آمده... فصل نو شدن است، فصل شکفتن...

روزگار کامجویی و عیش و طرب...

از عمو نوروز می گویی که وقتی می آید اختتام زمستان و سوز و سرما را اعلام می کند! گل سرخ خورشید برمی آید و خانه شب را ویران می کند!

.

.

.

و من با خود فکر می کنم در سرزمینی که کارگری از شرم نداری در برابر نگاه پرتمنای دخترک معصومش سر به زیر می اندازد...

در سرزمینی که عیدی معلمش را با چوب و چماق می دهند... زنان و دخترکانش را به جرم برابری خواهی زندان می کنند... دانشجوی یک لا قبایش را که در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد، یک شبه ستاره دار می کنند و محروم از تحصیل...

هیچ شوقی را برنمی انگیزد این بهار!

القصه روزگاری است که برج و بارو استوارتر شده است، زندانبان بیدار و سرما هنوز استخوان می ترکاند!

می دانی برادر؟! دست و دلم کرخت شده از فرط درد... همین است که از بهار هم که می نویسم مرثیه می شود!

دیگر دارد باورم می شود که در این دیار با یک گل که نه با هزار گل هم بهار نمی شود!

 

شعر شاملو را می خوانم:

 

بر آن فانوس که اش دستی نیافروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آیینه زنگار بسته 

بر آن گهواره که اش دستی نجنباند

بر آن حلقه که کس بر درنکوبید

بر آن در که اش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کس اش ننهاده دیری پای بر سر

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

فراخوان برای حضور در مراسم سالروز دکتر محمد مصدق یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 21:13;

کانون دانشجویان مسلمان دانشکده حقوق واحد تهران مرکز با همکاری انجمن دموکراسی خواه دانشگاه تهران، برای بزرگداشت یاد رهبر نهضت ملی ایران و قهرمان مبارزه با استعمار و استبداد، "دکتر محمد مصدق" از تمام دانشجویان آزادی خواه و میهن پرست دعوت مینماید تا باحضور بر سر مزار ایشان بر ادامه راه آن عزیز جاوید یاد، تأکید نمایند.

زمان و محل حرکت به سوی احمد آباد: ساعت ۸ صبح

دوشنبه ۱۴ اسفند

مقابل سر در دانشگاه تهران

 

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |

ققنوس وار.... دوشنبه هفتم اسفند 1385 3:17;

بلند شو.......... آن پیراهن را بالا بگیر احمد جان!

                                            image hosting by http://yaredabestaani.blogfa.com/

 

این زخم که کهنه نمی شود برادر!

مگر یادت رفته که جلاد چطور عمله هایش را فرستاد سروقتمان؟... تا چشمها را از حدقه در بیاورند.......... تا بزنند و بکشند و بدرانند!

مگر یادت رفته ضجه های آن مادر داغ دیده را؟ بیچاره عکس "عزتش" را زده بود زیر بغلش و آمده بود به خونخواهی پسر!

دریغ که نمیدانست اینجا میان مظلمه مظلوم بر دار است!

بلند شو رفیق!

مگر نمی شنوی صدای قهقهه "سردار" حرامیان را؟

همان "سرداری" که در بیداد گاه جلوی چشمان اشکبار مادر عزت فاتحانه می خندید، اینبار بالای نعش اکبر ایستاده!

بالا بگیر آن پیراهن را! بگذار نماد مظلومیتمان همیشه در اهتزاز بماند!

بوی خون تازه می آید...

این شعر را برای گنجی نوشته بودم....... شرح حال ماست.... امروز برای تو میخوانمش......

                                            ققنوس وار

در جنگهای تن به تن آغازمیشویم              این رسم ماست در کفن آغاز میشویم

از ابتدای خون گلو ازشروع عشق              از انتهای خویشتن آغاز میشویم

آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم             همپای صبح دفعتن آغاز میشویم

بازی ادامه دارد نوبت به نام ماست            ما تازه بعد باختن آغاز میشویم!

ققنوس وار آتشمان می زنند و باز              از لابلای سوختن آغاز میشویم

آری به رغم سایه سنگین اختناق              یکروز از همین وطن آغاز میشویم

این شعرها طلیعه شورند صبرکن!             وقتی تمام شد سخن آغاز میشویم

;
نوشته شده توسط مهرداد رحيمي | موضوع: | لینک ثابت |


 
Copyright © 2006 - Site bus: مهرداد رحيمي & Designer: medsh